تبليغاتX
یادداشتهای من

این همه عجله چرا؟! این همه نگرانی برای چیست؟ آینده خواهد آمد. آینده لحظه لحظه زندگی توست. هر لحظه بهترین باش. هر لحظه راحتتر از قبل باش. آنچنان راحت که گویی زندگی تنها بازی در لحظه هاست. این رسم دنیاست. اگر به او کم توجهی کنی با ناز و عشوه هر آنچه که از زیبایی در خود دارد، لخت و عریان در اختیارت قرار خواهد داد.


مدتی بود که ترجیح دادم نباشم. تا از تکرار بودنها رها شوم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط محمد |

سال جدید هم داره از راه میرسه. یکی از زیبایی های سال ما ایرونیا، همزمان شدنش با طراوت و شادابی بهاره. رفت و آمد آدما تو شهر برای خرید سال نو و دیدن رنگهای پر انرژی و شاد، همراه با آماده شدن خانواده ها برای دید و بازدیدها، زیبایی خاصی رو به فضای این روزها میده.

سال نو بر شما مبارک باشه. امیدوارم سال ۸۸ سراسر شادی و موفقیت برای همه ایرونیا باشه. امسال عید برای ما حال و هوای متفاوتی داره. امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط محمد |

امشب شب تولدمه. تو تمام عمرم این شب همیشه برام شب عجیبی بوده. احساس خاصی نسبت بهش دارم. آمیزه ای از غم و شادی. احساسی از شگفتی نسبت به آنچه پیرامونم میگذره. این شب رو مثل سالهای قبل تا سحر بیدارم. بیدارم و به آنچه دور و برم هست عمیقتر نگاه می کنم. به دنیایی که در اون پا گذاشتم.  امشب بین آسمان و زمین معلقم. تا ساعاتی بعد یکسال دیگه به سالهای ورودم به این دنیای رنگ رنگ اضافه می شه.

یه جورایی امشب همه چیز برام متفاوته. انگار تازه به این سرزمین شگفتیها پا گذاشتم. انگار حتی هوا هم الان طراوت خاصی پیدا کرده. گمانم بازتاب احساسات پر رنگ درونمه که در آیینه دنیای بیرون رخ انداخته. امروز به آرزوهام فکر خواهم کرد و اونها را یکبار دیگه به هستی بخش زیبا خواهم سپرد.

 

+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط محمد |

 ظاهرا پنجم اسفند روز مهندس نامگذاری شده. دنیای ما اگر اینچنین سرشار از حرکت و پویایی شده از تلاش مهندسین در بخشهای مختلفه. و واقعا دنیا بدون مهندسین چه شکلی میشد؟!

احتمالا ما هنوز در غارها و یا بالای درختها زندگی میکردیم. و برای پوشیدن، از برگ درختان و پوست حیوانات و خیلی چیزای دیگه استفاده می کردیم. ولی مهمترین مهندسان کره زمین، مهندسان مکانیک و هوافضا هستند که اگه نبودند... . 

(با تشکر از مجتبی عزیز که این ایمیل رو برام فرستاد.)

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط محمد |

آب دوباره روشن شده بود، مثل اینکه صبح از راه رسیده بود. سر صبحی، مثل روزهای دیگه رفتم یه دوری تو رودخونه بزنم. حقیقتش آب مثل همیشه یکم سرد و گل آلود بود. تصمیم گرفتم برم رو سطح آب و مثل همیشه به درختها و گلهای کنار رودخونمون سلام کنم. بالا رفتن و ثابت وایستادن رو آب، یکم برام سخت بود. آخه آب جریان داشت و من هم کوچولو بودم. بالاخره رسیدم بالای رودخونه. واااای چه خبر بود اون بالا! بازم گلها داشتن با هم شعر میخوندند و شادی میکردند. اون بالا خیلی نشاط و شادابی بود!  خیلی دلم میخواست منم پیششون برم. ولی من که نمیتونستم! آخه من یه ماهی کوچولو بودم!

همین که این آرزو از دلم گذشت، یه فرشته کوچولو از وسط یه گل زیبا در حالیکه یه عصای جادویی بدست داشت، بیرون اومد. دور عصاش پر بود از ستاره های طلایی!  فرشته خیلی خوشگل و زیبا بود! و صورت مهربونی هم داشت. رو کرد به من و گفت کوچولو یک آرزو کن تا اونو برات براورده کنم.

خوب باید فکرامو میکردم! آخه معلوم نبود بازم فرصت آرزو کردن داشته باشم. یادم افتاد یه روزی پسربچه ای از جنس آدم این دورو بر میومد که  بلند بلند خیلی شاد و خوشحال میخندید. صبحها با گلها حرف میزد و توی آب کلی آبتنی میکرد! پسربچه شیطون حتی گاهی دنبال من هم تو آب میدوید. خیلی دوست داشتم یه پسر بچه باشم. برا همین از فرشته کوچولو خواستم که منو تبدیل به یه پسربچه کنه!

یه دفه ستاره ها دور عصا شروع کردن به چرخیدن و چرخیدن، که دیگه هیچی نفهمیدم! دیدم تو یه خونه هستم رو زمین. توی یه خونواده خوب بین آدما! الان دیگه بعد آدم شدن! خیلی فکرا دارم که میخوام انجام بدم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط محمد |

ماجرایی شد این خرید لپ تاپ من هم. گذشتن از مراحل مختلف برای یک خرید موفق. اینقدر این شرکتها محصولات پر زرق و برق و با امکانات مختلف می زنند که واقعا انتخاب سخت میشه. اما دو چیز پارامترهای اصلیند در تصمیم گیری: اول چقدر مایه میخوای بذاری. دوم با این سیستم چه نیازهایی را میخوای رفع کنی. اینا اساس تصمیم گیریت رو تشکیل میدند.

بعد از کلی بالا پایین کردن بالاخره VAIO Z530 شرکت سونی که مونتاژ ژاپن هست رو انتخاب کردم. اما اینقدر این بازار تهران آشفتست که بخاطر نوسان قیمتش یه دو هفته ای دست نگه داشتم. تا اینکه دیروز بالاخره خریدمش و خودم و راحت کردم. اینم یه تصویر ازش. فکر کنم الان بتونم یه مشاوره خوب بدم اگه بخواید لپ تاپ بخرید!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 9:16 بعد از ظهر توسط محمد |

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

با تشکر از حماد عزیز که این ایمیل رو برام فرستاد. حیفم اومد شما نخونیدش. ظاهرا نویسنده متن شخصیست بنام "عرفان نظرآهاری"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط محمد |

عشق حقیقتی با رنگهای متفاوت:

سوزان، مایه حیات، نشاط و شادابی، امید به حرکت، فوران محبت، دریایی از اشک، بارشی از جنس آرامش، صورتی ملایم و روشن کننده درون.

روز عشاق مبارک

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط محمد |

فرایند تصمیم گیری بین آدما مختلفه. از زمان ایجاد انگیزش برای یک کار، مثل خرید نوت بوک، خرید خودرو، رفتن به دانشگاه، تحصیل در خارج و از این چیزا، عده ای از افراد خیلی زود تصمیم خودشون رو میگیرند، عده ای برعکس دسته قبل دیر تصمیم میگیرند و عده ای هم همیشه در حال تصمیم گیری هستند و در حقیقت هیچ تصمیمی هم نمیگیرند!

نمونه هاش رو دیدید. نیاز نیست براتون بگم. رفقایی که تا هوس یه چیزی میکنند دیگه کرکره مغز رو پایین میکشند و بدون درنگ تصمیم به انجام خواستشون میگیرند! مثلا تا تو ویترین مغازه یه لباس خوب میبینند میخواند بدون درنگ فقط بخرند! آخرش هم میری دو تا مغازه اونورتر میبینی لباسهای خیلی بهتر و قیمت خیلی مناسبتر هم هست ولی تو خب دیگه خرید کردی!

بعضی دیگه هم که خدا وکیلی آدم و پیر می کنند تا خرید کنند! البته اگر دلیل این تاخیر در تصمیم گیری، تحقیق و جستجوی بیشتر برای شناخت دقیقتر اینکه اولا چی میخوایم و ثانیا حالا تو بازار چه چیزی نزدیکتر به خواسته ماست باشه، خب خیلی هم خوبه. این آدما معمولا دیر تصمیم میگیرند ولی خوب تصمیم میگیرند.

عده ای هم همش تو برزخ بین خریدن و نخریدن هستند! گاهی سالها میگذره و هنوز آقا یا خانم مردده که بالاخره باید چکار کنه! دلایلش هم مختلفه. گاهی زیاد توجه کردن به نظر دیگران بخاطر ضعف شخصیتی، و گاهی هم توجه زیاد به نظرات کسانی که براشون احترام زیادی قائلی و نمیتونی خودتو راضی کنی که بر خلاف نظر اونها تصمیمتو اجرایی کنی.

من فکر کنم باید تلاش کنیم و تمرین کنیم که با جستجوی خوب و دقیق، بهترین تصمیمات رو در کوتاهترین زمان ممکن بگیریم. البته نه فقط در خرید بلکه در کل مراحل زندگی.

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط محمد |

مدتیه که دارم تو سایتهای مختلف سرچ میکنم تا با توجه به نیاز کاریم و همینطور بودجه ای که براش در نظر گرفتم، یه لپ تاپ خوب بخرم. دیگه خودم رو با سرچهای مختلف کشتم از بس که به وبسایتهای مختلف سر زدم و زیر و بم محصولات شرکتهای معروف مثل Sony, Dell و hp رو در آوردم.

دو روز پیش که تو سایت شرکت dell بودم، اتفاقی افتاد که لازم شد براتون بگم. همینطور که داشتم تو سایت شرکت چرخ میزدم تا انواع مدلها و ویژگیهاشون رو نگاه بندازم، یهو یه پیغام که با عکس یه خانم خوشگل همراه بود، ظاهر شد به این مضمون که آیا مایلید با یکی از کارشناسان شرکت گفتگو کنید! ما هم خوشحال و خندان از اینکه بالاخره یکی که اطلاعات کاملتری داره رو پیدا کردیم، پیغام رو ok کردیم و وارد چت با خانوم بسار بسیار محترم شرکت دل، که چهره دلبرانه ای هم داشت، شدیم.

تقریبا پس از حدود نیم ساعت که ایشون با احترام تمام و بسیار دوستانه کلیه سوالات من رو جواب داد و دید خوبی برای انتخاب مدل مورد نظرم بهم داد، ازش پرسیدم آیا شما شعبه رسمی در ایران هم دارید!؟ گفتن این حرف همان و قطع کردن ارتباط از طرف این خانم همان! نمیدونید تا چند دقیقه همینطوری گیج بودم که چی شد یکدفعه! یعنی اونهمه احترام تنها تا زمانی بود که نمی دونست من ایرانیم! راستش تا حالا اینقدر احساس نکرده بودم که توسط کسی تحقیر بشم! اونهم بخاطر ایرانی بودنم.

دیگه دفعه بعد که با کارشناس شرکت سونی چت میکردم، از ملیتم چیزی نگفتم!

ولی با این وجود من یک ایرانی هستم.

 

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط محمد |